تبليغاتX
یه بابایی بلا با کلی نوه های طلا .......
یه بابایی بلا با کلی نوه های طلا .......

یه پسر شیطون بلا با کلی شور وصفا ....اومده تا با نوه های نا قلا بسازه یه محیط باصفا

سلام و صد سلام بر کاکل زری ها و لپ قرمزی های باباااااااااااااااا

 

خیلی ممنون از همه ایشالا قسمت شما هم لشه برید پابوس آقاااااااااااااا

 

نماز و روزه های همگی تون قبول ...عیدتون مبارک با یه چندروز بعد از اینش

کلاس اولی ها و ترم اولی ها جشن شکوفه هاتون مبارک

 

چقدر دلم برا همه تون تنگ شده ....ایشالا این نبودن را جبران می کنم

واسه همتون سوغاتی خریدم ...می دم بهتون...

و دلیل اینکه نبودم: ایم ننه ی سر به هوا وقتی از مشهد اومدیم نق ئ نئقش را شروع کرد ...یه روز در حین نق زدن یکم هم قربون من رفت و ملاقه را شوت کزد تو ملاج باباااااااااااااا...بابا یی شیطون شما هم جا حالی داد و ملاقه خوزد یه تلفن و از اون روز تا حالا الفت ما قطه و ای دی اس المون هم خرابه ...یعنی مودم را این کوچیکه دست کاری کرده..الانم از کافی نت در خدمت همه هستم...

حالا بعد کلی کار و کلی دوندگی واسه ثبت نام نوه های بابا باید برم دنبال صفا دادن به نت ...

قربون نوه های گل و بلبل خودم...یا علی

 

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در سه شنبه 31 شهریور1388

لينك مطلب

 

img633860999747500000.jpg

 ایول ایوله ایول تیم ما یله ایول

ایول ایوله ایول داش صمد یله ایول

ایول ایوله ایول داش حامد یله ایول

ایول ایوله ایول ایدین تاج سره ایول

 

جای همگی خالی ،من و بهار و داداشای من و خواهرای بهار و دختر های من و اونو پسر خاله های منو و اونو وباباو مامان ...نه باباسر کار بود ..مامان و زنعموجان و عموجانو همه در حد یه استادیوم ورزشی تو خونه ی بهار اینا جمع بودیم و مسابقه را تماشا می کردیم...با چه سر وصدایی ..من یه بوق از اینا که می برند ورزشگاه هااااااااابا خودم بردم بودم خونه ی عمو اینااامحمد رضا هم طبل اورده بود ..می زدیم و شلوغ می کردیم و بقیهی بچه ها هم یه صدا فریاد می زدند :"ایران...ایران" جاتون خالی ورزشگاه چین هم از ما آروم تر بود ....تازه موج مکزیکی هم می رفتیم ...خوب مهم نیست ..فوتبال و بسکت نداره که جفتش دوتاست...جاتون خالی با هر توپی که می خورد به سبد جیغ ما می رفت هوا و هورا می کشیدیم اگه گل می شد که کف و صوتمون هم بلند بود ...

خونه را که چه عرض کنم کل ویلا سیتی را هم گذاشته بودیم رو سرمون از بس سر وصدا کرده بودیم ...آبجی دومی بهار تو جمع ما نبود ..بعد از اون توپ 3امتیازی یا که حامد گل کردا ..جیغ و داد ما رفت هوا و دوباره بوق بوق من سر کشید به اسمون ..یه دفعه از اون بالا دختر عموخان اومد و یه چشم غره ی بلند به من و بهار که سر دسته ی این اشوبها بودیم رفت ..به جون خودم نه به جون ننه از چشم غره های ننه بدتر بود ..خوب حداقل می شه ننه را با یه ماچی یه لبخندی یه چیزی آروم کرد ...(محرمه خوب..) ولی حالا چه کنیم با این دختر عموی خشن ...خدا کمک کنه...هنوز اخمش تموم نشده بود که بهار گفت:"خوبه تو پس فردا امتحان داری ها(یعنی امروز) این بچه بازیا چیه؟   بعد هم روکرد به من و گفت :"یعنی تو بابابزرگشونی ..از همه بدتری ...تو که اینطوری باشی خدابرسه به داد بقیه " مردم از خنده و گفتم خوب این باحالی و باصفایی ام را از نوه هام گرفته ام دیگه ...و بعد هم خودم را با یه جهش رسوندم بهش و یه چیزی در گوشش گفتم ..که از صدای خنده اش استادیوم خانگی و شلوغ ما اروم گرفت و همه با تعجب به من نگاه می کردند که چی بهش گفتم ...خلاصه دخترعمو جان خنده هاش را کرد و اومد قاطی جمع ما و رفت نشست ولی هنوز همه به من خیره مونده بودند ...شونه هام را بالا انداختم و گفتم:"بی خیال اینطور نگاه نکنید که بی فایده اس .اگه قرار بود شما بدونید که در گوشش نمی گفتم " و با خنده رفتم بشینم سرجام که از یه جایی یه هلو حواله ی کله ام شد ...جا خالی دادم و گرفتمش واومدم یه گاز آب دار بهش بگیرم که دیدم به به اجازه ندارم ....برگشتم طرف صدای خنده ..دیدیم زنعموجان کوچیکه روده بر شده از خنده با همون حال گفت:"هان خوب حالت جا اومداااااااااا    دستم درد نکنه" و اونوقت بود که شلیک خنده های بچه ها رفت هواااااااااا  منم خندیدم و نشستم واسه دیدن بقیه ی بازی ...

 دیگه 5 دقیقه به اخر بازی بیشتر نمونده بود که جشن ما شروع شد ...جدی جدی جشن گرفته بودیم و شعر می خوندیم ....ملی پوشان پیروز باشید ...خرم چون گل هر روز باشی ...ایران نامت جاوید بادا ....رخشنده چون خورشید بادا ...

 

جشن و شیرینی و شربت .. جاتون خالی ...از بس شلوغ و پلوغ بود شربت و شیرینی به خودمون نرسید ..ته دیگش را هم خوردند ...

بعد از اذان با گلوی خشک و دهن باز ،وارفته بودم پای تی وی و نا نداشتم ...خدا خیرش بده زنعمو جان را یه لیوان آبجوش و نبات آورد برام و با خنده بهم گفت:" بگیر ...بگیر و بخورش تا حالت جا بیاد ...و دوباره پاشی سر اتیش سوزوندن ..ورپریده خوبه امروز ...بودی(واسه اینکه ریا نشه از کلمه ی روزه فاکتور گرفتم ..) ونا نداشتی وگرنه سقف خونه را می آوردی پایین "...با خنده گفتم:" اولا ما چاکر زنعموجان هم هستیم ..ولی عجله نکنید هنوز تا صبح وقت هست ..." زد زیر خنده و گفت خدا نکشتش کم نمیاره که ...با هم خندیدیم و نشستیم با بچه ها پای اختلاط.....قهرمانی دلیر ترین مردان ،شجاع ترین خطه ی جهان مبارک..

 

 

-         آیدین جان امروز تو بودی با همه ی ما ...و حضور داشتی ،.در کنار همه ی ما.

 وقتی حامد 3امتیازی می زد...ایدین بود .

وقتی صمد شوت می کرد و و پاس می داد و گل می زد ...آیدین بود.

وقتی مهدی از شوق گل به زمین می خورد ..آیدین بود .

و وقتی ما هورا می کشیدیم و فریاد ایران ایران سر می دادیم ...باز هم ایدین بود ...با افتخار تر از همیشه و شاد تر از هر لحظه...

 

-         شیر بچه های ایران دلاورانه و با غیرت جنگیدند و بازی کردند و کاملا حرفه ای و بزرگ خود را نشان دادند ...

-         یه چیزی بگم بین خودمون باشه هاا تا هواپیما نشست رو زمین و بچه ها را تو خاک وطن ندیدم آروم نشدم   ...آخه از بس حوادث زیاد شده .وقتی جام را تو دستای محمد صمد دیدم آروم شدم و بند گفتم :"یهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو  "  بماند که دور و ورم همه با تعجب نگاهم کردند ..اما وقتی موضوع را فهمیدند اونام یه صدا با من گفتند:" دودوری دودو ایران ...ایران ...ایران..."

 

 

 img633859514245468750.jpg

 

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در سه شنبه 27 مرداد1388

لينك مطلب

 

 

 

ایول ایوله ایول..تیم ما یله ایول

 

 

 

 

کلی نوشته بودماااااااااااااااااااااااااااااااا همه پاک شد ...

 

ولی جاتون خای روز بازی جمیعا اهل بیت ما دور هم بودن و شلوغ بازی می کردیم ..کل ویلا سیتی را رو سرمون گذاشته بودیم ...

 

آیدین جات حسابی خالی بود ...همه به یادت بودیم

 

صمد جان ..حامد جان ..داداش مهدی ...همشهریای غیور خودم ...معرکه بودید ...خوب جواب سوال دو سال پیش را دادین ..همون سوالی که اگه چین هم بود آیا باز قهرمانی از آن ایران بود ..؟؟؟

دمتون گرم بی نظیر یود ...تو پخش شیرینی از بس دور و ورمون شلوغ شد به خودمون هم نرسید...سرمون موند بی کلاه...

الان باید شادی کرد و ریخت تو خیابونا ...نه وقتی که...آره ..خوب گرفتی ..باری کلا...

امروز هم بچه ها قراره برگردند ...همه می ریم فرودگاه امام خمینی استقبالشون ..قهرمانای وطنمون دارند به اغوش میهن بر می گردند ...بپر بغل باااااابااااااااا

ولی خدا کنه وسط راه هوس نکنند پیاده شند یا برن گردش یا مثلا خلبان دلش نخواد یه دفعه فرود بیاد و ........که خیلی سخت می شه ...خدایا خودت حفظشون کن ....الهی امین.

فرودگاه منتظر همتون هستم ....

یه چیزی : این اپ این مدلی نبود ..کلی باحال از بازی دیدنمون و اینا نوشته بودم ..اما پاک شد ...ثبت مطلب نکرد ...منم باهاش قهرم وهمین خلاصه را می ذارم ...

چشم به راه همدون هستمااااااااااااااااااا...یا علی

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در سه شنبه 27 مرداد1388

لينك مطلب

نام: م ح م د

لقب: مهدی صاحب الزمان

کنیه: ابو القاسم

نام پدر: حسن

نام مادر : نرجس خاتون

ت تولد: 15 شعبان 255ه . ق

مدت امامت : از سن 5 سالگی به مدت بسیار طولانی .........

اکنون این امام بزرگوار زنده هستند و از نظرها غایب .و به اذن خداوند با ظهوری بی بدیلی عدا و داد را در جهان بر پا خواهند ساخت و انتقام سیلی به ناحق خورده ی مادرمون فاطمه زهرا سلام الله علیها را خواهند گرفت ...

وظیفهی من و تو : ساختن جامعه ای اسلامی و محیا کردن شایط ظهور و دعا برای فرج و سلامتی آقا امام زمان ...

 

تولد تولد تولدت مبارک   مبارک مبارک تولدت مبارک

 

همه دستها بالا ...بالا ...نه کمه بالاتر  ...حالا یکصدا با هم :

گل نرگس آبروی دو عالم

خیالت کی می رود ز خیالم

جمالت جلوه ی الله

جمالت جلوه ی الله

بیا مولا طی کن این شب هجران

بیا مهدی با ترنم باران

صحاب رحمت الله

صحاب رحمت الله

 

 

یه دست و هورای بلندددددددددد...

 

سلام.

سلام بر صاحب الزمان ، گل خوش بوی یاس مدینه.

سلامی چو بوی خوش اشنایی ،به شما نوه های خوب بابایی

 

از اول ماه شعبان حس قشنگ روییدن رگهام را پر کرده . از شادی و نشاط تو پوست خودم نمی گنجم ..به قول ننه اکتیو اکتیو ام . اما  یه گو شه ی دلم بهونه می گیره و غم خونه کرده ...امان از این غم جدایی ...همش آرزوم این بود که نیمه شعبان ..این روز جمعه ، آخرین جمعه ی فراغ باشه .اما نه انگار ..هنوز نوبت وصال نشده ..و شاید هم من هنوز لایق اون معشوق نشدم ...شاید ..شادی این جمعه بیاید ..شاید...

ننه اینجاس ..داره می گه:" آقا بسه دیگه اشکم در اومد ...از جدایی نگو.اون همیشه با ماست اگرچه جسمش بین ما نیست ..پاشو یه کار اساسی بکن تا خوش آیند معشوق باشه ...یادت واسه رسیدن به من چقدر تلاش کردی ...حالا هم اگه وصل یار را می خواهی باید تلاش کنی ..باید خودت را بسازی باید واقعا از ته قلب بخواهی و شعار ندی ..." گفتم ای به روی چشم خانوم خانومااااا... جونم فدای مولام ...هستی ام از اونه چرا سعی نکنم ..

پر بی راه هم نمی گفت باید واسه رسیدن به وصال یار تلاش کرد ...خوب بی زحمت همه بلند شید .خوبه حالا رو به قبله بایستید ..باری کلا می خواهیم با هم دعای فرج را زمزمه کنیم ...اما قبلش باید بگم یه جشن تولد هم افتادیماا..غیر از میلاد سرورو سالارمون اقا امام زمان عج الله تعالی شریف ..تولد نوه ی خوب بااااابااااااهم هست ...که به یمن این میلاد مبارک اسمش را گذاشتیم محمد مهدی ..آی که چقدر این اسم قشنگه ...محمد مهدی داداش کوچیکه ی امیر مهدیه ...تولدت مبارک پسرم ...راستی تولد نیروانا خانوم بااابااااااهم بوده ،تولد شما هم مبارک باشه خانوم خانوماااا...خوب حالا این تبریکا را نقدا داشته باشید تا خودم واستون تو ویلای خودمون یه جشن مفصل بگیرم ..

خوب همه وایسادین رو به قبله؟... عالیه ...پس 3،2،1،همه باهم دستهامون را می گیرریم رو به اسمون و از ته قلب یکصدا می گیم :

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم کل ولیک الحجه ابن الحسن .صلواتک علیه و علی ابائه .فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا ودلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا ....

 

اللهم صل علی محمد و ال محمد

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در جمعه 16 مرداد1388

لينك مطلب

ای خدایی که ذکرش، فخر و شرافت اهل ذکر است!

 

وای خدایی که شکر و سپاسش فوز و سعادت سپاسگزارانست!

 

و ای خدایی که طاعت و بندگیش ،اهل طاعت را نجات بخش است!

 

درود فرست بر محمد و ال پاکش و دل های مارا چنان به ذکر خویش مشغول گردان که از فکر و ذکر غیر از خدا فارغ گردد و زبان ما را آن سان به شکر و سپاس خود مشغول دار که ابدا" به شکر دیگری نپردازد و اعضا و جوارح مارا چنان مستغرق طاعت خود گردان که از طاعت غیر تو بازماند .

پس ای خدا! اگر بر ما زمان فراغتی از کارها تقدیر فرمودی ،در آن فراغت ،مارا سالم و محفوظ بدارکه ابدا" ناگواری و رنج وملالی به ما نرسد،تا انکه فرشتگان نویسنده ی اعمال زشت از جانب ما بازگردندبا نامه ی خالی از گناه،و فرشتگان اعمال نیک با دل مسرور و شاد مراجعت کنند چون از ما حسنات و اعمال خیر نگاشته اند .

و ای خدا! هنگامی که ایام زندگی ما به پایان رسد و مدت عمر ما سر آید و به دعوتت مارا(در پیشگاهت)احضار کنی که البته همه را دعوت خواهی کردو همه عالم از اجابت ان ناچارند، پس درود فرست بر محمد و آل پاکش و در ان هنگام سخت(کرم فرما) و اخرین عمل و خاتمه کاری که فرشتگان نویسنده ی اعمال در نامه عمل ما به شمار آورند توبه ی مقبول درگاهت قرار ده و بعد از ان تو به ی مقبول، دیگر مارا از ارتکاب هر گناه و از اکتساب هر معصیت نگاه دار، و پرده ای که (در دنیا) روی اعمال زشت ما در برابر دیدگان خلق انداخته ای ،روز ظهور اخبار (و باطن اعمال)بندگانت،آن پرده را از روی کار ما بر نینداز ،که البته تو در حق انان که به درگاهت دعا می کنند بسی مهربانی و هر که تو را به حاجت های خود ندا کند، البته ندای او را اجابت کننده ای .

 

                       آمین یا رب العالمین

 

                                                                                         صحیفه ی سجادیه – دعای 11

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در شنبه 10 مرداد1388

لينك مطلب

نام: علی

لقب : زین العابدین

کنیه: ابو محمد

نام پدر: حسین

نام مادر:شهربانو

تولد:چهارم شعبان

مدت امامت:25 سال

مدت عمر: 75 سال

شهادت:25محرم

قاتل:هشام

فرزندان:11پسر و 4دختر

 

نوری بدرخشید وماه مجلس شد ...

 

(هر کی مصرع دومش را پیدا کرد منو خبر کنه...)

 

چهارمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت متولد شد و جهان وجهانیان را غرق شادی و سرور نمود .میلاد سید ساجدین امام سجاد علیه السلام سرور اسیران و ازادگان مبارک باد .

 

زینت عبادت کنندگان

روزی پیامبر صلوات الله علیه از امام سجاد علیه السلام یادکرد وفرمود:"هنکامی که روز قیامت بر پا شود. منادی خدا ندا می کند، کجاست زینت عبادت کنندگان؟!"

گویی به پسرم علی بن الحسین (امام سجاد ) می نگرم و که در قیامت بین صف های مردم، خرامان و شادان و سربلند حرکت می کند."

 الهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در جمعه 9 مرداد1388

لينك مطلب

آسمانی از نور بدرخشید و قمری از اقمار الهی متولد شد.

ماه با دیدن روی وی خجل گشت و خورشید پیش پای اوی زانو افکند.

و علی علیه السلام ،شیر بیشه ی نبرد و یگانه مولود کعبه ، دستان اورا غرق بوسه نمود و اشک شوق سراسر صورتش را پوشاند .مادر نوزاد سوال کرد : سرورم آیا فرزندم دارای عیبی است که شما اینگونه اشک می ریزید و دستانش را بوسه می زنید ؟

جواب دادند:"نه. ای ام البنین .بر تو بشارت باد که فرزندت ماه بنی هاشم است و به همراه حسینم واقعه ی بزرگ عاشورا را در تاریخ به ثبت خواهند رساند و دو دستش را در راه خدا و یاری فرزندم حسین از دست خواهد داد."

فغان و زاری مادر به آسمان بلند گشت . که نوای آسمانی علی که می گفت :" این بشارت بر تو باد که فرزندمان در بهشت مسکن می گزیند و در نزد پروردگار خویش منزلتی عظیم می یابد و به جای دو دستش دو بال به او داده می شود که همانند فرشتگان به پرواز در آید . و دارای چنان مقامی شود که تمام شهیدان به مقام او غبطه خواهند خورد.

 

حالا ما هم به همراه ملائک هلهله و شادی می کنیم و میلاد ماه بنی هاشم ..حضرت ابوالفضل العباس را جشن می گیریم. قمری که همچون خورشیدی تابناک طلوع کرد و عالم را به نور خویش منور ساخت.

 

نام: عباس                        

 لقب: قمر بنی هاشم     

 کنیه: ابوالفضل                              

نام پدر: علی                       

نام مادر : فاطمه (ام البنین)  

تولد: سوم شعبان سال26 هجری قمری

شهادت: 10 عاشورای سال 61 هجری قمری

قاتل:حکیم بن الطفیل الطائی با ضربه ای دست راست وی را قطع نمود .زید ابن ورقاجهنی دست چپ وی را نیز از تنش جدا نمود .و در آخر مردی تمیمی که از فرزندان ابان بن درام بود به وی حمله ور شد .و با ضربه ای عمود وی را نقش بر زمین نمود . لعنت خدا بر همه ی آنها ...  

 

محل دفن: کربلا .بین الحرمین . میعادگاه عاشقان و جانبازان.

فرزندان : ایشان دارای 5 فرزند بودند .عبیدالله .فضل . حسن . قاسم و یک دختر ...که در روایتی دیگر محمد یکی از شهدای کربلا را فرزند پنجم می شمارند .

 

 

عمو جان عباس ،ماه منیرم خودت می دونی که چقدر دوستت دارم . عبا علمدارم ..وقتی این اسم را زمزمه می کنم شکوه و عظمت مردی با ایمان و سر سپرده ی فرمان الهی ،مردی رشید و خوش سیما ،مردی که چنان قامتش بلند بود که وقتی بر روی اسب می نشست پاهایش با زمین در تماس بود ،برا تداعی می شه و اونوقته که پر از غرورو شادی  می شم  برای اینکه بچه مسلمونم و عموم عباسه ...عموم ابولفضل یه پهلونه     چشماش قشنگه ...قدش بلنده تا اسمونه

 

عموجان ،شنیدم که مولا و سرورم آقا صاحب الزمان ...به عموعباسشون علاقه خاصی دارند ...پس می شه شما هم برای تعجیل در فرج اقا و سرورمون دعا کنید .دیگه مردم ار جدایی و فراغ ...شاید هم هنوز نشدم اون عاشق واقعی چون که ...کان را که خبر شد ،خبری باز نیامد

 

الهم عجل لولیک الفرج   

 

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در جمعه 9 مرداد1388

لينك مطلب

به نام او که همه ی هستی از اوست....

 

سلام نو ها های خوشگل و تپل ومپل باااااااابااااااااا

 

میلاد سومین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت و پنجمین نگین انگشتری آل عبا بر همه ی مسلمین جهان و نوه های گل و عزیز خودم مبارک باد .

 

همیشه اول شعبان که می شه دلم پر از شور و نشاط می شه ...انگار انتظار هزار و سیصد و چند ساله ی جهان قراره به پایان برسه ..اما نه ...دم غروب که می شه دوباره کج دلم پر از غصه می شه و بهونه می گیره ..بهونه ی اقاش را وووبهونه ی مولا و سرورش را ...

الهی این شعبان را اخرین شعبان انتظار قرار ده و جهان را به نور پر برکت قائم ال محمد درخشان بنما....الهی امین.

 

 

-         خو نه ی خاله ات دیدمش .یعنی همه اش یه برنامه بود .مادرم به بهونه ی کار و سیم کشی اتاق بچه ها منو کشونده بود اونجا .وقتی دیدمش دلم هری ریخت پایین .یه جوری شدم ..یه حس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت.پسر عبوس و محکم فامیل یکدفعه چش شده بود ...خودم هم نمی دونستم ...

-         همونطور تو این فکرا بودم که مادرم زیر گوشم گفت:چی شد پسندیدیش..سرم را تکون دادم و گفتم کی را؟

-         گفت مگه ندیدیش؟

-         گفتم :نه.

-         گفت: پسر مارو باش...به کارت برس.

دوباره مشغول شدم که مادر اومد و صدام کرد. اینبار رفتیم تو اتاق تا برقهای اونجا رو هم چک کنم...

یکی زد تو پهلوم و گفت حواست را خوب جمع کن .منظورش را نفهمیدم اما وقتی یه دورتا دور اتاق را نگاه کردم دوباره دیدمش ...قیافه ی معصوم وچشمای سیاهش منو محو خودش کرده بود .قد نسبتا بلندی داشت.با چهره ای دل نشین .انگار مادر فهمیده بود که نظرم جلب شده آروم یکی زد تو پهلوم و گفت به کارت برس .

شب تو خونه سر صحبت را باز کرد . با کلی مقدمه چینی و از این در واون در حرف زدن (البته با احتیاط کامل .چون کسی جرات نداشت پیش من از این حرفا بزنه ...) گفت که یه دختر خوب را برات نشون کردم .هیچی نگفتم و همین سکوتم موجب شد تا مادر ادامه بده: خیلی خانم و خوبه .می شه دختر عمه ی زن داداشت . نجیب و خانوم . اسمش...خانومه ...یه تیکه جواهره مادر ...می خوای بریم برات خواستگاری ..تا اینو شندیم دوباره از کوره در رفتم ..گفتم نه.پیش من از این حرفا نزن .الان جنگ و جبهه مهمتره .گفت مادر خوب فقط حرفش را می زنیم مراسم ها باشه واسه بعد از جنگ .خنده ام گرفت .گفتم چه دل خوشی داری مادر جون .آخه مگه معلومه جنگ کی تموم می شه ...الان ناموس وطن و خاک کشورمون باید حفظ بشه ...مهم ایناس...

گفت:پسرم به خدا از دستت می ره .خواهر خانوم جعفره ...فرمانده لشکر سپاه...خانواده داره..اصیله..با نجابت وخانومه...حیفه .نگو نه.بذار من برم خواستگاری اصلا شاید اونا قبول نکردن .

وقتی گفت کیه ..تازه فهمیدم منظورش همون دوشیزه ای بود که عصر دیده بودم ...دیگه هیچی نگفتم .یعنی نه گفتم نه .نه گفتم آره. مادر هم واسه خودش این سکوت و تو فکر رفتن منو مثبت برداشت کرد و گفت پس سکوت علامت رضاست درحالی که من تو فکر جعفر و چبهه و عملیات بودم ...و دیگه صدای مادر را نمی شنیدم ...شهید جعفر فرمانده لشکر سپاه ...تازه تو عملیات قبلی به شهادت رسیده بود ..خدارحمتش کنه پسرش هنوز از چله در نیومده بود ...تو بغل مادرش گریه می کرد غافل از اینکه بدونه چه خبره ...چه بلاییه ..چه افتخاریه...

مادربزرگت تموم کارهارا انجام داد و رفتیم خواستگاری ...کلی برو بیا داشتیم ...همون بار اول هم بله را گرفتم .به سلامتی نه چک زدم نه چونه عروس را اوردم به خونه.

-         اونروز وقتی شنیدم که بابات را با بهونه اوردن خونه  ی خواهرم تا منو ببینه ..کلی حرص خوردم ..عصبانی شدم ...اما دیگه چاره ای نبود ..کار از کار گذشته بود . وقتی اومدن خواستگاری اصلا نمی خواستم برم تو اتاق ...لجم می گرفت .اما چاره نبود به احترام مامان بزرگت اومدم تو اتاق .خدا آقاجونت را بیامرزه ..خیلی جاش خالی بود اون شب...

-         خوب بقیه اش را بگید مامان جون...

-         پاشو پاشو برو بچه پرو بیرون دیگه چی بگم واست ..همین بود دیگه ...رفتم تو وچایی بردم مثل همه ی خواستگاری ها ...بعد هم نمی دونم چی شد که افتادم تو دام بابات و دیگه نه نگفتم ...

-         افتادم تو دام عاشقی  نفهمیدم ..نفهمیدم ...آخ....(این صدای یه بابابزرگ بلا گرفته است که مامانش با بالش زده تو مخش ....)

 

-         اره بابا .مراسم عقد ساده برگزار شد و عروسی هم قرار شد شب مبعث برگزار بشه .خیلی ساده .

 

تو خونه ی بابام یه اتاق کوچیک ساختم و مامانت جهیزیه اش را اورد اونجا .گرچه نصفش جا نشد و بردیم زیر زمین ...اما خیلی خوب بود . زندگی ساده و خوبی داشتیم تا تولد تو ..که یه زمین خریدیم و شروع کردیم به ساختن ...و با تولد داداشت هم اومدیم تو خونه ی خودمون. واقعا چقدر خوب می شد که الان هم ازدواج ها ساده و بدون تکلف برگزار می شد ...کمترین خوبی اش این وبد که من الان از دست تو پسر راحت شده بودم و الان اینقدر حرف از من نمی کشیدی ...

 

 

اهم اهمک ...این منم ..بابابزرگ کامیار ...

درسته ..همونطور که حدس زدید اینا خاطرات مامان و بابای عزیر من و همون جدای گرام شما بودند ...

جاتون خالی کلی التماس کردم و خواهش تا واسم اینارو گفتند ...بابام یه چیزای باحال و بامزه ای تعریف کرد که من مردم از خنده ..گفتم اونا رو خودم بگم ....

شب عروسی قرار می شه خورشت آلوی عروسی را خود بابام به کمک پسر خاله اش بپزند ...جاتون خالی ...یک خورشتی می شه ...وقت شام می بینند همه صداشون در اومده و تیکه تیکه دارند می خندند و دوماد را صدا می کنند ...آقا داماد و پسر خاله هم می رند ببیند چی شده ..حالا کلی هم ذوق کردند که به به چه شامی درست کردند ..خوردنی و خوب ..در حد المپیک ...اما ای دل غافل ...بابام یکم از خورشت را می خوره و همون جا می ره و دهنش را می شوره و حالا نخند و کی بخند ...بعد هم صورتش از عصبانیت سرخ می شه و می زنه بیرون ..پسرخاله که دیگه جوش اورده بوده می ره جلو ببینه چه خبره ...یکم از خورشت را می خوره ...می بینه به به ..تو خورشت آلو به جای شکر ..نمک ریختند و یه خورشت شور را گذاشتند سر سفره ...می زنه زیر خنده و حالا نخند و کی بخند به دنبال اونم همه می زنند زیر خنده ...حالا یکی نیست بگه بابا داماد ،داماد بوده و حواسش جای دیگه ..تو چی ...تو چرا حواست نبوده . به جای شکر نمک ریختی تو خورشت ....دیگه جاتون خالی شام عروسی با کلی شوخی و خنده و با همون نمکهاش خورده می شه ...و بابای بنده خدای ما هم فقط سرخ و سفید می شه و دم نمی زنه...مامانم می گفت وقتی فهمیدم چی شده مردم از خنده ..اما دیگه به روی بابات نیاوردم ..

 

خلاصه اینکه هر سال عید مبعث که می شه علاوه بر جشن عید ما یه جشن سالگرد ازدواج هم داریم ..جاتون خالی پررونق پر رونق ..تازه بابام گفته:" وحید پسرم ایشالا عروسی تو را هم یخ عید مبعث می گیرم..." فکر کن می شه جشن تو جشن ...

جشن امسال هم پر رونق بود تازه از هر سال بیشتر ...مامان خانوم ی دسته گل جانانه گرفته بودند واسه آقا بابا و بهشون دادند ...باباخان هم طبق معمول خودش را زده بود به لون راه که چه خبره ..مگه چی شده ..که باز هم از زیر دادن کادو در بره ...که همین طور هم شد ..داداشم شیرینی گرفته بود .کوچیکه پذیرایی را بر عهده داشت و اون یکی شلوغ بازی و مراسم خواندن کادوها را بر عهده گرفت ..اینجانب هم که مثل همیشه گل سر سبد مجلس بودم و. اساس و بنیان همه ی شیطنت ها ...یه هدیه گرفته بودم که از در اتاق به زور اوردیمش تو ...همه دهنا باز مونده بود که چه خبرس ...منم خودم را محکم گرفته بودم و با کلی افتخار کادوی سالگرد ازدواج را تقدیم مامان و بابای گرامم کردم و رفتم نشستم ور دل مامانم که اگه احیانا کنترلی ..پیش دستیی ..چیزی اومد طرفم ..سنگر گیری کنم ...داداش محمد رضا شروع کرد کادو را باز کنه ..کاغذ کادو ش را اومد پاره کنه نذاشتم که .اینقدر گفتم وخندیدم و سر و صدا کردم تا مجبور شد به ارومی کادو را باز کنه ...در جعبه را باز کرد ...بعد در جعبه بعدی را ...جعبه ی بعد ..بعدی ..بعدی ...حدود یه ده تا جعبه را از تو هم در اورد و باز کرد ...تا رسید به یه جعبه ی کوچیک ..جعبه ی موزر بود ..گفت عجب کامیار دست و دل باز شدی ..واسه بابا موزر خریدی ..گفتم آره می خوام سه تیغه اش را وردارم واسه خودم اینم بدم تو ....گفت تو خریده باش ...من می دم خودت .

در جعبه را که باز کرد من پشت مامان سنگر گرفتم ...دیگه سرخ شده بود ...گفت می شه تو کادو نگیری اینم که باز یکی دیگه توشه ...ای خدا مردم ...چقدر زیاد بود ..گفتم تنبل بازی درنیار ...باز کن ...دستش را کرد تو جعبه یه جعبه ی النگو از توش در آورد اینو دیروز عصر از خانم رضی گرفته بودم ...گفتم می خوام واسه مامانم کادو بگیرم اونم بهم داد و کلی واسم دعا کرد که چه پسر با فکری ...که هوای مامانش را داره ...محمد رضا به این که رسید یه نگاه به من کرد و گفت خداییش این خالی نباشه ..گفتم نه مگه نمی بینی ..وزن داره ..جعبه را تکون داد و گفت نه راست می گه یه چیزی توشه...مامانم لبخندی زد و گفت زیاد دلتون ا صابون نزنید ..محمدجون مامان مواظب باش و درش را باز کن یهو یه سوسکی ..ماری چیزی نپره بیرون و بعد هم یه چشمک دور از چشم همه حواله ی من کرد ...تو دلم گفتم ایول مامان خودم چقدر تیزه ...وبه سختی جلو خنده ی خودم را گرفتم ..رضا با احتیاط در جعبه را باز کرد ..اما یهو یخ کرد نامیده جز یه تیکه سنگ و یه ورق هیچی ندید ...سنگ را اومد حواله کنه به مخ اینجانب که وقتی دید پشت مامان خانوم جون پناه گرفتم بی خیال شد ...برگه را در اورد ...روش نوشته بودم تقدیم به بابای گلم ...با یه پرش بلند برگه را از دست داداشم قاپیدم و خودم دادم به بابا ..از طرف مامان جیم شدم و پش بابا پناه گرفتم .مامانم گفت بلا گرفته چی توشه ...دوباره چه اتیشی سوزوندی ...با مظلومیت گفتم خوب مامان جون حالا نوبت باباس ...باید بهش تبریک بگم ...گفت آره جون خودت .تو که راست می گی ...

نامه را دادم دست بابا ...بازش کرد و خواند و روده بر شد از خنده ...مامان پرسید چی بود ...گفت بگیر بخون ...مامانم که خواند نمی دونست بخنده یا گریه کنه ...یا به روی من نیاره ..گفت ورپریده مادر من که هنوز زنده است و خداهم حفظش کنه ...منم خودم را از تا نینداختم و گفتم ..نه دور از جون می خواسته پدر زن بنویسه دستش نچرخیده ...بعد اینو نوشتم تا شب خواستگاری خودم بخونم و بشکن بزنم ...

مامانم گفت : به جون خودت دستم بهت برسه ..پسره ی آتیش پاره ...مگه می خوای بترشی ور دل من ..

و یه شلیل چاق و چله هواله سر ما کرد ..پریدم و شلیل را گرفتم و یه گاز زدم و شروع کردم با بشکن کادم را بخونم ...کادوم یه شعر بود که خیلی بامزه و قشنگه و منو امیر مهدی خیلی خوشمون میاد ازش ..مگه نه...!!1

با بشکن .

.مادر زن من رفتی به وقتش         بگذشت ز من روزای سختش

مادر زن من رفتی چو بر باد         نام تو همیشه ماند دریاد

ختمت بگیرم چه آبرومند             داماد توام کامیار برومند ..

 هااااااااااا..حالا بیا وسط.....

 

 

     ---------------------------

پی نوشت:::::اصلاحیه::::

                            

سلام علیکم بر همه ...

مامانم بهم می گه اخرش از بس شیطونی و بازیگوش سر سالم به منزل نمی رسونی ...و من فقط بهش می خندم و می ذارم پای نگرانی مادرانه اش ...

ولی خداییش اینبار را راست گفت از بس با ذوق داشتم خاطره های عروسی را می نوشتم زدم تو خال نسبتها و همه را جابه جا گفتم ....

 

خوب اول از مهدی خان و بهار خانم تشکر می کنم که تذکر دادند تا این سوتی های ناخواسته را درست کنم ...

خوب اول نسبتها : خوب همونطور که می دونید منو بهار پسر عمو ودختر عموهستیم ...یعنی بابای من با بابای بهار برادرند و پدربزرگ من پدربزرگ بهار هم می شه ...پس در نتیجه مادرامون هم با هم نسبت دارند و علاوه بر اینکه جاری (به قول ما یاد ...به قول یزدیا هم عروس ..)هم می شند ...یه نسبت دیگه هم دارند ..یعنی می شند دختر عمه و دختر دایی همدیگه ...اینطوری که پدرٍ مادرٍ من می شه برادرٍ مادرٍ مامانٍ بهار (زن عموجان من...) و مامان من می شه دختر دایی مامان بهار ...و مامان بهار می شه دختر عمه مامان من ...و شهید جعفر می شه پسر عمه مادر من و برادر مامان بهار و دایی خود بهار ...

 

 

و اما دومیش که بشه ثمر ازدواج اجداد شما : جونم براتون بگه که مامان و بابای من از خدا سه تا پسرقند عسل و  کاکل زری و به امانت هدیه گرفتند .جاتون خالی ..اولیش می شه اینجانب بابابزرگ کامیار خفن بلابرده ...دومیش هم محمد رضا ست و سومیش هم اون کوچیکه ...دروازه بان تیم ملی ذوب آهن ....که تو نوشتن انگاری یکی زیاد گفتم ...فکر کنم پسر اکبر اقا رو هم حساب کرده بودم....

 

 

 

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در یکشنبه 4 مرداد1388

لينك مطلب

آخیش دارم یه نفس راحت می کشماااااااااااا....

(آخه تازگی ها می رم کلاس نقاشی ...شنیدید که می گند باید اوقات فراغتتون را به نحو احسن بگذرونید ...)

بابا بازم به مکتب خونه ی خودمون امتحاناش دیگه فوق فوقش تا آخر خرداد بود ...اینا دیگه شورش را شیرین کردند .چطور؟حالا می گم ...تازه از تیر امتحان می ذارند ....

بی معرفتا طعم و مزه ی یه ترم شیطنت و بازیگوشی و کلی عشق و ضفا را تو چند روز از اعصاب دندونمون هم می کشند بیرون(ته اعماق ترین قسمت دندون ...)چه برسه ازلای  دندونمون ....

لامصب این مکتب خونه یه حسن د اره و هزار تا ناحسن(عیب..)...

 

آی دلم لک زده بود واسه اینکه دوباره با نوه های گل خودم تنها باشم و با هم بشینیم درو کرسی قدیمی خودمون و چای بخوریم و منم واسشون فال حافظ بگیرم و بعد هم مهندس با اون صدای گرمش واسمون یه دهن تو دستگاه شور و شهناز بخونه ...آی چه کیفی می ده ...وقتی کیفت کوکه و می بینی که یه کاسه انار دون شده تو دستته و داری می خوری ...البته زحمتش با  منزله ...ااااااااببخشید انتنمون افتاد رو آنتن حاجی گیرونف ...زحمتش با ننه خانم مهربون خودمونه ..

جای همگی خالی ....

*

*

*

 

همه دور هم هستیم وداریم بساط یه جشن را بر پا می کنیم.نه بابا از اون جشنا نه ...هنوز زوده ...ایشالا به موقع خبردون می کنم ...

قرارس که واسه شروع تعطیلی ها و تموم شدن امتحانا جشن بیگیریم .اینجا یک برو وبیا ویه سروصداییه که نگو ونپرس...ننه و بهار و پرشه و ماندانا و بتی جون بااااابااااتو متبخ عرق ریزون دارند شام می پزند .خدابه خیر بگذرونه ...اگه ما فردا رفته بودیم سینه ی دیوار بفهمید واسه چی چی بودس .!!! شونصدتا اشپز تو یه متبخ ...اونوقت که دوتاست آش یا شوره یا بی نمک حالا که دیگه هیچی ...شونصد تاند ...(همون ششصدتای خودمون می شه ...) 

اخ....(این صدای لنگه دمپایی ننه بود ...نه یعنی صدای اون شیطون بلایی بود که دمپایی ننه بهش خورده بود ...)

گلاب خاتون هم اون چارقد گل ومن گلی اش را بسته به سرش وداره سماور را آب می کنه تا یه چایی دیشلمه درست کنه .سارا جونم داره با زحمت فراون قند می شکنه و خرد می کنه ...آی دست گلش بی بلا.باری کلا  چه قند های حبه ای و خوبی هم خرد می کنه از همین حالا دهنم آب واکرده واسه خرچ و خوروچ خوردن این قندا...اٍاٍاٍاٍاٍاٍ بچه نکن دندونات خراب می شه ...این سحری ورپریده است .داره مشت مشت قندا را می ذاره تو دهنش و خراچ و خوروچ می خوردشون ..خوب دخترم دندونات خراب می شه ...اونوقت باید مثل ننه دندون عاریه بذاری هااااااااااا...پاشو پاشو بیا اینجا پیش من و این توت خشکه ها را بگیر و بریز تو پیش دستی و کمک بچه ها بچین رو کرسی ...

زینب خانوم داره سفره ی روی کرسی را می چینه با چه سلیقه ای ...ماشالا دختر خوبم ...خوشبخت شی بااااااااباااااا...پیر شی الهی ........داره تک تک کاسه و بشقاب های پر و خالی را با دقت و ظرافت زیاد می چینه ور دل هم .چه سفره ای شده ماشالا ...اینو منی که خودم معمار و طراحم، خوب تا ئید می کنم ...

-سلام بابابزرگ جون...

-علیک سلام دخترم .خداقوت باباااااااااااااا.

آزاده است گل های یاسی را که گرفته با سلیقه ی تموم گذاشته توی گلدون و آورده .حالا هم داد به پرنیا خانوم تا بره کمک زینب خانوم و ادامه ی سفره ی رو ی کرسی را تزیین کنند .

-        بیا بیا آزاده جون ،این سیب ها را بگیرو برو کمک آسا خانوم داره پرتقال ها را می چینه تو ظرف اینارو هم بهش بده و کمکش کن ...زنده باشی الهی دختر ...

دریا خانوم هم نشسته لب ایوان و داره با حوصله ی تموم انار خا رو دون می کنه.به به چه انارای خوشگل و خوش آب و رنگیه ..آی چه کیفی می ده دورهمی بشینی و انار دون کرده بخوری ...بعدشم فال حافظ بگیری و مهندس برات یه دهن تو دستگاه شور بخونه ..با اون صدای گرم و قشنگش ...یاثی جون رفته کاسه های بلور جاهاز ننه را بیاره تا انار ها را تو ش بریزند و برسونند دست طراحای سفره ...

-قریژ.....

این صدای در اتاق 5 دری بالای ایوانه مائده خانوم جون رفته یه یه کاسه سیر 7ساله بیاره واسه سر سفره ....آخ که من می میرم واسه سیر 7ساله ی دست پخت ننه ...به همراه یه دیزی سنگی جانانه ...و بعدشم یه لیوان آب دوغ خنک با ماست محلی ...بهبهبه بهبهبه .دهن آب افتاد ..دلم به تاپ تاپ افتاد...نیروانا خانوم بااااااابااااازحمت پختن آب دوغ را کشیده .از دور که به نظر خوشمزه میاد .این شکمم به غار و غور(قارو قور .غاروقور.قاروغور)  افتاده از بس گل سرخ و نعنا و پونه ی روش به آدم چشمک می زنه ...یه چشم به آبدوغاس و یه چشم دیگه به حیاط که پسرا دارند روش بازی می کنند و دخترا هم رو تخت کنار حوض سرشون گرم اختلاته ...راهی می شم به سمت تخت بغل حوض ...اون میون حیاط پای فواره ی بلند توی حوض ...روی تخت رونی و بر و بچه های کلاسشون جمعند ...بساط چای و عصرونه شون هم پهنه ...جای من خالی بود که منم رفتم ...همه بودند...اون پسره هم که دختر شده بود هستش ..(فکر بد نکنید ...یه شوخیه از رونی بپرسید بهتون می گه ...)داشتند لقمه های نون و پنیرشون را گاز می زدند که منم رسیدم و دست کردم تو جیبم و یه مشت گردو وکشمش در اوردم و ریختم تو دستاشون ..اونا هم یه لقمه واسه بااااااباااااااگرفتند ..به به جاتون خالی خیلی خوشمزه بود ....در حال گفتن و خندیدن بودیم که یهو ...

-        شالاپ....

-        چلپ چلوپ...چلپ چلوپ...

-        مهدی بدو ..بدو این بچه را از حوض بیار بیرون ..حالا خفه می شه .

پرنیان و رونی در حالی که ریسه رفتند از خنده باهم گفتند: نترس بابا بزرگ این خودش یه پا قواصه تو عمق نیم متری پروانه می زنه ...از پس اینجام ب میاد ..

مهدی که دیگه به آیدین تکیه داده بود تا نخوره زمین ..(از بس خندیده بود ..)گفت :" چی می گید بابا ،این بچه از آب می ترسه ...حالا شنا بلد باشه ...بابا این فامیل ما اصفهان نمی اومد چون رودخونه داشت ...حالا شنا یلد باشه .."

پوریا هم در همون وضع ادامه داد:"یه بار هم رفتیم استخر آبرو واسه ما نذاشت از بس گریه زاری راه انداخت و نرفت تو آب ...فیلمی بود اونروزا ..جاتون خالی .."

حالا منم داشتم می خندیدم و در عین حالم حرص می خوردم که حالا بچهام سر ما نخوره توآب حوض این بار رو کردم که آقای مهندس و گفتم بابا بی زحمت کمکش کن بیاد بیرون ...خدا خیرش بده کمکش کرد و اومد بیرون نگین خانوم هم تندی دوید طرف اتاق واز تو کمد لباسی یه حوله و چند دست از رختای پلو خوری منو آورد تا این ورپریده ی شیطون لباساش را عوض کنه ...

این رسوا ورپریده با مخ رفته بود تو حوض ...کمک که نمی ده هیچی همه اش هم اتیش می سوزونه ...همه داشتند با توپ پلاستیکی پسر اکبر اقا (همسایه بغلی مون...)بازی می کردند ...وسطی بوده و مهدی و پوریا و رسول هم وسط بودن و آیدین و مهندس بهرامی و قیص ابن عامر هم اونا را می زدند...خلاصه توپ را می زنند هوا ...رسول می پره تا مل بگیره ..پاش سر می خوره و با مخ می افته تو حوض نقاشی ...فراش باشی می گیردش ...اااا ببخشید خط روخط شبکه کودک شدیم ...

خلاصه ما همه می خندیدم ورسول هم با سر خوشی حوله را می پیچید دور خودش تا سرما نخوره ...جاتون خالی خیلی با صفا بود ...

بعدش هم در یک اقدام انتحاری و عظیم نگین خانوم یه لیوان چای نبات دیشلمه ریخت و آورد ..من گفتم حالا میاره واسه من ..اما در کمل ناباوری رفت طرف رسول و داد به اون و بهش گفت "بخور تا گرم شی و نچایی.."دیگه این فک من رسیده بود تا زمین ...اخه این خروس جنگیا از 24 روز 28 ساعتش را دعوا می کردند ...حالا این همه آرامش ....نــــــــــــــه!!!!!!!!!!11

حالا که چشم می گردونم دور حیاط همه هستند غیر از زهرا خانوم و مسیحا خانوم جون ..طبق معمول دستشون بنده و بچه شون رو اجاقه ...نیومدن اینجا ...خوب خدا کمکشون کنه و موفق باشند ...بالاخره کار دارند و باید حواسشون به بچه هاشون باشه تا ته نگیرند...

با شادی اونا ما هم شادیم ....تو این فکرا بودم که دیدم یکی چسبیده به لبه ی کتم و هی اون رو می کشه ،نگاه کردم دیدم این فرشاد ناقلا چسبیده به من و هی می گه:" بابایی بقلم تون"...خندیم و گفتم بپر بغل بابااااااااایه بوسش کردم و یواشکی در گوشش گفتم خودمونیما نوه به این لوس وننری نوبره والا ...من تا حالا نوه ای به لوسی تو نداشتم و گوشش را آروم پیچوندم ...و بعد دوتایی زدیم زیر خنده ...یک قاه قاهی راه انداخته بودیم که برگشتند طرف ما و رسول فراموش شد ...یکم همدیگه را نگاه کردیم و بعد دوباره همه با هم زدیم زیر خنده .

به به ،به به ،چه رنگ و بویی ،چه عطر و طعمی ،چقدر خوشمزه و قشنگ ...سفره را می گم ..همه به کمک هم پهن کردیم از این سر خونه تا اون سر خونه .شیک و با سلیقه ...الان هم دور هم نشستیم و داریم غذا می خوریم .مثل همیشه دستپخت ننه بی نظیره ...وطبق معمول مهندس و پسرا دارند لطیفه تعریف می کنند و می خندند ...این رسول بلا هم به سر کردگی قیص داره شیطونی می کنه و دخترا را می ترسونه ...خلاصه هر چی بازی گوشی دارند رو کردند ...لقمه ام را قورت می دم وبا شیطنت می گم .خوب اگه گفتید شستن ظرفها امشب با کیه؟همه آروم می شند و با التماس نگاه من می کنند و با چشماشون می پرسند کی ؟یه لبخند ژوکند تحویل ننه دادم و با شیطنت تموم گفتم دخ...پسرااااااااا...یهو صدای هورای دخترا رفت هوا ...همه ذوق می کردند ...پسرا هم حالشون گرفته شده بود ..یهو یه چشمک به مهندس زدم و گفتم قبوله ...اونم که تازه دوزاریش افتاده بود گفته بله ...چرا که نه ...و بعد با یه چشمک دور از چشم خانوما پسرا را آگاه کرد ...جاتون خالی ..بعد از شام سفره را جمع کردیم و فتیم سر ظرف شستن ...اینقدر آب بازی کردیم و سر و صدا راه انداختیم که نگو و نپرس در آخر هم یکی یکی به بهونه ی پرسیدن جای ظرفها رفتیم تو حیاط همه دور هم جمع بودند ...اولین کاسه ی آبی را که دست من بود ریختم تو. یغه ی بهار ...بعد از منم پسرا یکی یکی کاسه هاشون را خالی کردند تو یغه ی دخترا و همه جیم شدیم و ده درو ...جاتون خالی ..همه مثل فنر پریدن هوا و ما فقط می خندیدیم ...دیگه رود بر شده بودیم از خنده ...ما که جیم شده بودیم تو آشپز خونه در را محکم بستیم تا کسی نیاد و مارو خیس کنه ...اما کو آرامش ...تازه شیطونیمون گل کرده بود ...شروع کردیم به خیس کردن همدیگه و کل متبخ را ریختیم به هم ...یهو صدای ننه به گوشم خورد که با خنده می گفت :"از قدیم گفتند که سلام گرگ بی طمع نیست ...مرد باید همون وقت معنی اون چشمکاو اون داوطلب شدن واسه کار را می فهمیدم ...آتیش پاره ها بیایید بیرون ..بیایید که نخواستم کار کنید ..خودمون ظرفا را می شوریم .بیاد بیرون تا بیشتر خراب کاری بار نیاوردید ...""

حالا ما هم فقط می خندیدم ...با کلی التما و خواهش اومدیم بیرون ...جاتون خالی دم در خروجی متبخ من که پیش قراول بودم فقط فهمیدم خیس خالی شدم ...بعد که یکم گذشت دیدم یه سطل آب خالی شده رو سرم ..جاتون خالی اینم مزد کار خیر و ظرف شستن ما ....با پسرا اومدیم بیرون و رفتیم تو حیاط .بماند که جیغ ننه که می گفت اینطوری نرید تو اتاق موجب شد ما بریم تو حیاط ...باقی شب هم به گفتن و خندیدن وچایی خوردن گذشت ...و ما با همون لباسای خیسمون نشسته بودیم ...

 

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در یکشنبه 21 تیر1388

لينك مطلب

به دلیل وجود امتحان تا 17 تیر ماه ، زحمت این آپ رو بهار کشیده  و من فقط گذاشتمش تو وب .....

تقدیم به عمو پسر گرام همراه با :

یه کامیون آجر ، 2 تن سمان ، یه تن گچ ، 4 تا تیرآهن و یه معمار برای ساختن خونه ی آرزوها ...

در خیلی خیلی خیلی خلی خیلی بسیار سال پیش ( نترس همش حدود 2 سال پیش بود ) ناگهان واقعه ای عجیب ؛ تمام دنیای بزرگ مجازی اینترنت ( نه بابا فقط یه گوشه اش رو ) را تکان داد و اعجوبه ای کاملا ایرانی ( بدون هیچ نا خالصی) از آن سر برآورد که تا ابد همانندی نخواهد داشت ، کسی که مثل او تا کنون نیامده و نخواهد آمد ، بی مانند و بی بدیل و بی همتا ، اصل و بدون فتوکپی و حق کپی رایت و اجازه ی ساخت فیلم و .....

  و او کسی نبود  ................ جززززززززززززززز : بابابزرگ کامیار

شخصی که هنوز پدر نشده ، شد پدربزرگ کلی بچه ی بزرگتر و کوچیکتر از خودش ! و این در دنیای متحول اینترنت جای بسی شگفتی داشت !!! تمامی دانشمندان ، محققان و مهندسان بزرگ دنیای نت متعجب از این واقعه ی عجیب و شگفتی ساز فقط به این فکر می کردند که چگونه ممکن است فردی به یکباره نوه دار شود و این همه نوه داشته باشد  و خلاصه مخ همه در اینکه فردی هنوز غوره نشده مویز شده بود  گیر کرده بود ...

این بابابزرگ مجازی ما بسیار بسیار نوه هایش را که هر روز بر تعدادشان افزوده می شد ،  دوست داشت .

اما او یک مشکل بسیار بزرگ داشت وآن چیزی نبود جز ....  پول ...

او هیچ پولی نداشت تا خانه ای برای نوادگانش بسازد ( آخه تو که پول نداری ، آه نداری با ناله سودا کنی نوه دار میشی که چیییی؟ ) البته دلیل فقر بااااباااا معلوم بود : او خرج پوشاک ، خوراک ، دانشگاه و اجاره خونه ی تموم نوه ها رو میداد و هیچی برای خودش باقی نمیموند ( از این رو تبدیل شده بود به چند استخوان که حتی هیچ پوستی روی آن نمانده بود و به همه چیز می خورد غیر از بابابزرگ یه ملت) و خب البته بابابزرگ هیچ بچه ای نداشت تا خرج بچه ی خودش  را بدهد  ...

مشکل دیگر این مرد وارفته ( بر وزن وارسته ) این بود که هر نوه ای در یک گوشه ای از مملکت زندگی می کرد و او نمی توانست آنها را ببیند .

آری ، او با این مشکلات کشتی  می گرفت و هر کدام را با یک آبشار روی تاتمی می انداخت .

خلاصه اینکه بابابزرگ تصمیم گرفت حالا که نمیتواند خانه ای آجری برای نوادگانش بساز لااقل یک خانه ی مجازی برای آنها درست کند تا هر چند وقت یکبار همه دور هم جمع شوند و البته خودش همیشه در  کنار نوادگانش باشد  و اینچنین شد که وبلاگ یه بابایی بلا با کلی نوه های طلا راه اندازی و به مرحله ی تجدید چاپ رسید .

و امروز ...

 و امروز ، در روز پدر همگی نوه ها این روز عزیز رو به پدران خود تبریک می گویند

و البته کسی به بابابزرگ تبریک نخواهد گفت ، زیرا :

به ما چه که بهت تبریک بگیم ؟ ما نوه هاتیم نه بچه هات و امروز روز پدره نه پدربزرگ ؛ پس برو بچه هات رو بچسب تا بهت تهنیت بگن و دو جفت جوراب تقدیمت کنند ...

: ....

-چی؟؟؟

: ....

-آهان تو که بچه نداری ...

-راست میگی .

: ....

خیلی خب این قدر پاهاتو زمین نزن ، زشته نوه هات یاد میگیرن ؛ همه شون که مثل من تورو نمیشناسن این طوری هم خودت رو پیش اونا کوچیک میکنی و هم بد آموزی داری ،  نکن دیگهههههه ....

: ....

نکن عیبه ... ااا مرد که گریه نمی کنه  ( مرد ) !!! این همه هیکل ات رو تکون میدی فقط واسه یه جفت جوراب !!! ؟؟؟ خیلی خب به مامانت میگم برات بخره ...

: ....

-دهنت رو ببند مگه نمیبینی هوا چقدر غبار داره ، الان یه کوه شن میخوری

: ....

-نکن این کارها رو ....

ای بابا ...

آآآآآآآآآآآآآآآی زنعمو جان بیا این عزیز دردونه ات رو جمش کن آبرو برامون نگذاشت اصلا آبروی هر چی مرده رو برده ... مگه مرد واسه یه جفت جوراب گریه میکنه و این قدر زمین رو به آسمون میدوزه ؟؟؟

واقعا چه دوره و زمونه ای شده پسره ی .... واسه یه جفت جوراب چیکار میکنه .... خجالت هم نمیکشه  ( همه ی ویلا فهمیدن )

                                     نوشته شده توسط : بهار بااااابااااا

 

------------------------------------

پاورقی :

۱- روز خودم مبارک .به میمنت این روز اومدم نت.

۲- از همن جا به خانم رضی زیارت قبولی می گم .اون مسافرته بود که خیلی بهم اصرار کرد اما نرفتما ...با دخترش و نوه هاش رفتند ..شمال و مشهد ...دیروز اینجا بود و کلی برام تعریف کرد ..خیلی بهش خوش گذشته بود ...همه اش هم جای منو خالی می کرد ...بلاگرفته..

۳- دست بهار بااااااابااااااااااخیلی بسیار درد نکنه ...دلم را شاد کرد .خدا دلش را شاد کنه ...به یاد ما بود و تو این مشغولیات ما زحمت روز پدر را کشید ...بهار بااااااابااااااااا دستت درد نکنه ..ایشالا جبران کنم ...لیوان یه بار مصرفای شام عروسی ات را خودم می شورم...

۴- یه ضرب المثل اصفهونی هست که می گن: واسه روز مادر دم طلا فروشیا پرس و واسه روز پدر دم جوراب فروشیا ...(با لهجه بخونید..)

 

نوشته شده توسط بابابزرگ کامیار در دوشنبه 15 تیر1388

لينك مطلب




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by bbkamyandnavehha.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM